خاطراتی از شهرکهنه-قسمت اول- داستان رسول

خیلی وقت بود که منتظر فرصتی بودم تا از شهر کهنه فراه، یا دفریدون کلا دیدن کنم، از وضع و حال معتادین فراه از نزدیک خبر بگیرم.

بلاخره بعد از حدود سه سال زمان، چهارشنبه هفته ی قبل (اولین چهارشنبه ی بعد از عید قربان سال ۱۳۹۲) به قلعه ی فریدون مشرف شدم.

برایم باورکردنی نبود!

شهرکهنه ی که سه سال قبل دیده بودم با امسال خیلی تفاوت داشت، از هر لحاظ!

سه سال قبل سرک شهرکهنه یک سرک متروکه و خیلی کهنه بود، به یک کوره راه میماند، اما با کمال تعجب دیدم که سرک خیلی تازه شده و این نشان میداد که عبور و مرور درینجا بیشتر شده است.

سه سال قبل که من شهر کهنه ی فراه را دیدم، به چشم خرید منظره اش کرده بودم، چون قرار بود که به عنوان یک اثر تاریخی که به قولی قدمت سه هزار ساله دارد از طرف وزرات اطلاعات و کلتور ترمیم شود. اما بعد از سه سال نه اینکه اثری از ترمیم دیده نمیشد، بلکه از لحاظ ظاهری هنوز هم مخروبه تر به نظر میرسید. اما مخروبه ای که نشانه های از زندگی درآن به چشم میخورد.

بلی! گروه کثیری از معتادین آنجا خانه نه، بلکه لانه داشتند.

دقیقاً! مثل اینکه وزارت اطلاعات و فرهنگ این اثر تاریخی را به معتادین واگذار کرده بود، چنانچه در اکثر جاهای افغانستان پروسه ی واگذاری مکانهای باستانی به معتادین درجریان است، که به عنوان نمونه در شهری که فعلا من زندگی میکنم(مزار شریف، قبلاً خانه ی فرهنگ ولایت بلخ به معتادین واگذار شده بودند و اخیراً هم خرابه ی یکی از اولین فابریکات افغانستان بنام فابریکه ی نساجی شهر مزار شریف به معتادین تعلق گرفته است.

هدفم از دیدن شهرکهنه ی فراه همان دیدن لانه های معتادین بود، نه چیز دیگه. میخواستم که جوانان از دست رفته ی خود را ببینم که در چی مصیبتی غوطه ور هستند، پای صحبت آنها بنشینم و کمی با آنها درد دل کنم و به حال آنها اشک بریزم که واقعاً ارزش اشک ریختن را هم دارد.

مرکز تجمع جمیعت در گوشه ی جنوب غرب قلعه به نظر میخورد، رفتم به آنجا خود را نزدیک کردم وبدون مقدمه رفتم طرف یکی از لانه های که هفت نفر معتاد که پنج نفر آنان را جوانان زیر 30 سال تشکیل میداد، زیست داشتند.

این گروه چنان سرگرم هم بودند که اصلا متوجه آمدن من نشد، طوریکه وقتی سلام دادم، همه غافلگیر شدند و از دیدن شخصی مثل من در بالای سرشان متعجب شدند.

به هرحال!

از چند کیلو سیبی را که با خود آورده بودم، هفت دانه را بین آنها تقسیم کردم و خودم نزدیک آنها روی زمین چهار زانو نشستم. یکی از آنها شال گردن خود را که نسبتا تمیز بود برایم داد تا در زیر پایم هموار کنم که لباسم خاکی نشود، اما من نپذیرفتم و گفتم اگر روی زمین بنشینم راحتترم.

از وسایلی که درین کلبه ی حقیرانه دیده میشد، این را وانمود میساخت که آنها شبانه روزی در همین جا بود و باش دارند و بقولی ریاضت میکنند!!!.

سر صحبت را خیلی دوستانه و صمیمانه با ایشان باز کردم، و اول از نامهای شان بعداً از مناطق شان، سابقه ی کاری(اعتیاد)، مراحل طی شده و… را میپرسیدم.

دربین این هفت نفر یکی از ولسوالی سنگین ولایت هلمند بود، بقیه همه اهالی فراه بودند، که بدبختانه دربین فراهیان شان یکی از وطندارهای خودم (قلعه کاه) هم بود.

بخاطر اینکه زیاد جانبداری نکرده باشم، ابتدا بحث را با شخصی که از هلمند بود بنام مستعار(رسول) اورا برای شما معرفی میکنم، و به فارسی شکسته ی ایرانی گپ میزد آغاز کردم. (سرگذشت همه ی شان را به ترتیب بیان میکنم)

از اینکه او اولین بار در کجا، چگونه و توسط کی به اعتیاد روی آورد و …. و بالاخره این که چطور در شهرکنه ی فراه سکونت گزیده است؟

رسول در فارسی صحبت کردن کمی مشکل داشت، همچنان من هم در فهمیدن اصطلاحات غلیط عامیانه ی فارسی ایرانی مشکل داشتم. بناءً از او خواستم که به زبان پشتو و لهجه ی شیرین هلمندی خودش قصه ی سرگذشت خود را برایم تعریف کند، چون حرف دل با زبان مادری بهتر گفته میشود. (اصل داستان رسول را به زبان پشتو شما از این لینک خوانده میتوانید)

قصه ی مصیبت خود را از زمستان سال 1384 که آنزمان عساکر برتانوی که در چوکات نیروهای حافظ صلح(ISAF) به ولسوالی سنگین تشریف آورده بودند شروع کرد.

او برایم گفت که چطور عساکر انگلیسی ساعت 3:45 شب پدر و دو برادرش را از خانه کشیدند و تیرباران کردند و بعد بر سر خانواده ی شان چی آمد و…

اینکه این مطلب زیر عنوان خاطراتی از شهرکهنه است و به حال و راز معتادین مربوط است، نمیشود همه ی داستانش را اینجا نقل کنم، لذا فقط به آن قسمت داستانش میپردازم که مربط به اعتیادش میشود(ولی علاقمندانی که مایلند تمام داستانش را بخواند، میتوانند در سلسله مقالاتی که به زبان ‍پشتو در وبلاگم  زیر عنوان بریتانویان په هلمند کې څه وکړ؟!نوشتم، داستان رسول و امثال آنرا را بخوانند)

اصل داستان:

در همان سال(1384) رسول 19 ساله مجبور شده بود که بخاطر غریبی به ایران برود و برای فامیل 14 نفری که حالا بار دوشش بود، نفقه پیدا کند.

او با پرداخت حدود 45000 افغانی در آنوقت خود را به شهر کرمان ایران رسانده بود، و با یکی از زمینداران بزرگ شهر …. کرمان در باغش کار میکرد. از گفته ی خودش، او که از سابق به کارهای دهقانی بلدیت داشت، با کمال میل امور دهقانی ارباب سیف الله را انجام میداد.

 بر علاوه در همیشه از باغ نظارت میکرد، او در ظرف چند ماه توانسته بود که اعتماد ارباب سیف الله را به خود جلب کند و مدیریت همه امورات باغ را به او بسپارد وقت آب دادن، خار زدن، اصلاح کردن، گرفتن مزدورکار و …

ارباب سیف الله هم خوشحال و مطمئن به کارهای دیگر خود میرسید و شبانه احوال رسول را میگرفت، اگر فرصت میداشت همرای رسول قصه میگفت و…

ارباب سیف الله را از صداقت رسول خوشش آمده بود و حالا کم کم به قصه های رسول از افغانستان که با زبان نیمه پشتو و نیمه فارسی تعریف میکرد گوش میداد و بقول خودش لذت میبرد.

رسول از دریای هلمند و زمین های زراعتی و باغ و حاصلات میوه قصه میکرد و ارباب سیف الله به دقت گوش میداد.

شبی رسول از حاصلات کوکنار منطقه ی شان با ارباب سیف الله گفت و این آنها چطور به سادگی بدون ترس و ممانعت دولت میتوانند حاصل زیادی را از کشت کوکنار بدست بیاورند، و به قیمت خوب ولی نسبت به قیمت فروش آن در ایران بسیار کم بفروشند و امرار معاش کنند. ارباب که خودش هم به تریاک اعتیاد داشت این قصه ی رسول را خیلی به دقت گوش میداد.

از رسول خواست که اگر واقعا راست میگوید، اینبار که رفت افغانستان، برایش تریاک پاک و بدون غش بیاورد و چند برابر قیمت افغانستان آن به او پرداخت میکند.

رسول قول داد که این کار را حتما برایش میکند وکرد.

بار اول رسول نیم کیلو از بهترین نمونه ی آنرا در لباس خود جا سازی کرده بود و به شکل قاچاقی توسط قاچاقچیان انسان از مرز عبور کرده به کرمان رساند و تحویل ارباب سیف الله نمود.

ارباب را با این کار خود بسیار خوشحال ساخته بود و پولی معادل یک سال کار فزیکی اش را دریافت کرده بود، که بعداً آن پول را به خانواده ی خود حواله کرد.

ارباب از تریاک آورده ی رسول خوب استفاده میکرد و زیاد توصیفش را میکرد و میگفت در همه عمرم چنین تریاکی را نکشیده بودم.

آهسته آهسته سفرهای رسول به افغانستان زیاد شده بود و هربار مقداری از تریاک را با خود به ایران میبرد و پول خوبی دریافت میکرد. ارباب که سابق در خانه ی خود تریاک را میکشید، حالا در حضور رسول در اتاقش که در وسط باغ قرار داشت تریاک میکشید و کم کم راسول هم تشویق به کشیدن تریاک میکرد، ولی رسول همیشه ابا میورزید، از ارباب اصرار بود واز رسول انکار.

تا اینکه یک روز که رسول زیاد کار کرده بود، خسته و کوفته وقتی به اتاقش برگشت دید اربابش مصروف کشیدن تریاک است و سلام کرد و به یک گوشه ی اتاقش به روی بالش کلانش تکیه داد. ارباب سیف الله که خستگی رسول را دید برایش توصیه کرد که با کشیدن یک پک تریاک همه خستگی ات از بین میرود، بیا و یک امتحان کن. اما رسول بازهم زیر بار نمیرفت. ولی این باراز رسول بطور جدی خواست که حداقل یک امتحان بکند، اگر خوشش نیامد دیگر نکشد. رسول دریافت که اگر این خواهش اربابش را رد کند، حتما ناراحت میشود و بالاخره تن به تقدیر داد و برای اولین بار چند دود از تریاک کش کرد.

–         وقتی اولین بار تریاک را کشیدی چه حسی داشتی؟

–         حس کردم که روی ابرها راه میروم، گاهی بالا بالا میپروم و گاهی هم میخواهم که زمین بخورم. گرچه حس خوشایندی بود” ولی حالت تهوع به من دست داد، دلبد شدم و استفراغ کردم. ولی بعد از آن چنان وجود خسته ام آرام شد که اصلا حس نمیکردم کاری انجام داده باشم، بدنم خیلی نرم و راحت بود.

کم کم این امتحان کردنها ادامه یافت تا اینکه رسول بعد از طی مراحل مقدماتی و امتحانی رسما به تریاک علاقه پیدا کرد و بدون کشیدن تریاک خوابش نمیبرد و فکر میکرد که چیزی را گم کرده است.

ارباب سیف الله ازینکه رفیق و همدم خوبی یافته بود، خیلی خرسند بود و بیشتر از پیش با رسول میگفت و میخندید و خوشگذرانی میکرد و به رسول هم این لحظات خیلی خوش میگذشت.

اما این خوشی زیاد دوام نکرد، زیرا دیگر رسول آن مدیر تمام عیار باغ نبود، به امور باغبانی کم کم بی علاقه شده بود، دیگر آن پنج وقت نمازش به دو یا سه وقت کاهش یافته بود. زیرا دیگر صبح ها ناوقت از خواب بیدار میشد و معمولا تا لنگ ظهر از اتاقش بیرون نمیشد.

منظره ی باغ برایش بی مزه شده بود و دیگر به جیک جیک بلبل های بهاری هم گوش نمیداد، حتی اواز خوش کمری ها هم به گوشش بد اثر میکرد.

در اتاق هم نظم و نظافت سابق رخت بسته بود و جایش را یک بی نظمی همراه با کثافات پر کرده بود، و بوی بد کثافات بینی اش را هردم نوازش میداد.

کم کم دیگر پول فرستادنش به خانواده اش هم کم شده بود، چون خرج منقلش زیاد شده بود.

ارباب سیف الله ازینکه رسول را به این حال میدید دلخور بود ولی چاره چی بود؟ خود کرده را درد است درمان نه!

تصمیم گرفت که برای مدتی رسول را به افغانستان بفرستد، و این کار را کرد. رسول را گفت برو به افغانستان و مدتی با فامیلت باش، تا کمی وضع روحی تو خوب شود، باز برگرد.

رسول به هلمند آمد و به فامیلش پیوست.

اما بر خلاف سابق وقتی خانه می آمد حل اقل یک ماه را در خانه سپری میکرد، اینبار ظرف یک هفته مجبور میشود که دوباره پیش ازینکه اربابش زنگ بزند به ایران برگردد، چون درینجا باوجود اینکه تریاک آسان و ارزان گیر ميآمد، اما نمیتوانست که در خانه یا بیرون از خانه آزادانه بکشد، چون در خانه مادرپیرش که هنوز هم برای خورد و بزرگ فامیل تصمیم گیرنده ی بلا مانع است، اگر بفهمد که رسول تریاک میکشد، او رسوای عام و خاص میکند او از خانه بیرون میکند و در بیرون هم جوانهای مذهبی محله نه اینکه معتاد نیستند، بلکه معتاد را به عنوان انسان نیز قبول ندارند.
این بود که پای رسول را دوباره به ایران کشاند، به محل کارش آمد. اما اینبار اوضاع زیاد تغیر کرده بود. کسی مسولیت دوازه ی باغ را داشت، برایش گفت که ارباب مرا توصیه کرده است که شما را داخل باغ راه ندهم، نخست اورا به داخل راه نمیداد ولی بلاخره به اکراه پذیرفت و اورا به داخل باغ رهنمایی کرد. رسول یکراست به طرف اتاقش رفت، در کمال تعجب دید که کسی در اتاقش مصروف آشپزی است.

وقتی داخل اتاق شد، یک یک مرد تنومند چهارشانه، با قد بلند و چشمان سرمه ی، ریش کوتاه ماش برنج و موهای پیچ پیچ و قلاب دار در اتاق است، چهره اش چنان هیبت ناک است که رسول از دیدن او لرزه بر اندامش افتاد، ولی صبر به خرچ داد و داخل رفت. بعد از احوالپرسی از مردی که داخل اتاق بود چگونگی بودنش در باغ و آنهم در اتاقش را پرسید.

مرد در کمال خونسردی جواب داد که نام من حمید است، من باغبان جدید ارباب سیف الله هستم، فرمایشی باشد در خدمتم.

رسول از داخل آتش گرفت. فکر کنید که شما یک مامور و یا کاتب صادره و وارده ی یک اداره باشید، بعد از سالها کار کردن، در یکی از روزهای شنبه وقتی وارد دفتر میشوید، در کمال نا باوری می بینید که کسی در جای شما پشت میز نشسته و کتاب صادره وارده در جلو رویش باز است و دارد کار میکند، شما آنگاه در همان لحظه چی احساسی خواهید داشت؟!

حالا رسول بود که از داخل خورد میشد، هیچ باورش نمیشد که در چنین یک حالتی قرار بگیرد. به هر حال! بعد از صرف غذایی که از روی شدت گرسنگی ولی بدون اشتها خورده خواست که کمی تریاک بکشد، اما … باغبان جدید مانعش شد و با جدیت خاصی گفت: آقا شما اینجا اجازه دود کشیدن را ندارید!

رسول درمانده و مستاصل در حالیکه استخوانهای بدنش از شدت درد و سرما فریاد میکشید، به قیافه ی باغبان تازه وارد نگاه کرد، دید ذره ی از شوخی و ترحم در او موجود نمیباشد و خیلی هم جدی است. ناچار شد که ازین کار صرفنظر کند، ولی بعد از گذشتن یک ساعتی که هیچ حرفی بین رسول و باغبان رد و بدل نشده بود، رسول دوباره به طرف منقل گاز رفت و خواست که آنرا روشن کند، ولی باغبان با گفتن:‌ ای افغانی کثافت و آشغال! به زبان خوش میفهمی یه به زور بفهمانمت؟ بازهم مانع اش شد، اینبار جدی تر به رسول تذکر داد که اگر از کشیدن تریاک منصرف نشود، به زور اورا از باغ بیرون خواهد انداخت.

رسول که از واکنش باغبان بسیار ترسید بود دوباره آرام گرفت و به گوشه ی خزید، و منتظر گذشت زمان ماند و هر آن خدا خدا میکرد که ارباب سیف الله بیاید تا کمی راحت شود.

لحظات انتظار به کندی میگذشت، و رسول خواست اینبار به نرمش وعذر وزاری باغبان جدید را راضی بسازد تا اورا اجازه بدهد، برای یکبار کمی تریاک دود کند. و شروع کرد به عذر و زاری. ولی انگار دل این مرد عفریت از سنگ باشد، ذره ای تغیر موضع نداد. و با نیش زبانهای زهرآگینش رسول را اهانت کرده و تهدیدش میکرد.

رسول ترجیح داد که سکوت کند و بخوابد. برخاست که رخت خوابش را درست کند، ولی باغبان دستش را گرفت و گفت: آقا معتاد! شما کثیف هستید، نباید روی رخت خواب من بخوابید.

–         آقا این رخت خواب مال من بوده، شما چطور حالا مرا اجازه نمیدهید که روی آن بخوابم؟

–         بوده که بوده، حالا به من تعلق گرفته است و من نمیخواهم به شما اجازه بدهم به آن دست بزنید!

–         خب، حالا درست است که به شما تعلق گرفته، ولی من امشب مهمان شما هستم، لا اقل حرمت مهمانداری را نگاه کن و…

–         شما مهمان نیستید، به من توصیه شده شما را اصلا داخل باغ راه ندهم، اینکه شما را اینجا گذاشتم، شکم تانرا سیر کردم، حس دلسوزی من بود، دیگر لزومی ندارد که همه خواسته هایت را برآورده کنم.

در همین گیر و دار بود که ارباب سیف الله داخل شد. رسول جان تازه گرفت، این بار خود را قوی تر احساس کرد و با صدای بلندتر روی باغبان داد زد، و با عصبانیت گفت: میگویی مرا از باغ بیرون می اندازی؟ و… این جملات را طوری با غرور و خود باوری کامل ادا میکرد، که انگار ارباب سیف الله همین حالا حکم اخراج باغبان جدید را صادر میکند.

ارباب هر دو را به آرامش دعوت کرد و رو به رسول کرد و گفت:

–         شما از همین لحظه اخراج هستید.

رسول که هرگز تصور شنیدن این حرف را نداشت، با نا باوری پرسید:

–         چرا ارباب؟

–         شخص معتاد به درد من نمیخورد!

–         ولی ارباب شما مرا معتاد کردید!

–         گذشته گذشته است، از حالا باید تازه شروع کرد، شما از باغ بیرون شوید و بروید پی کارتان

–         چرا ارباب؟ من که کاری نکرده ام، من چهارسال صادقانه برای شما کار کرده ام، حالا…

–         گفتم که گذشته دیگه گذشته است، حرف نباشد. برو بیرون

–         باشه، بیرون میشوم، ولی باید حسابم را همین حالا همین الآن تصفیه کنید، تا بعد من بیرون شوم.

–         کدام حساب؟ من که با شما حسابی ندارم. روزی که افغانستان میرفتید، همه ی حساب شما را پرداخت کردم.

–         شما کی حساب مرا پرداخت کردید؟ روزیکه میرفتم، از مجموعه 5 میلیون و 200 هزاری که پیش شما داشتم، صرف 700 هزار آنرا به من پرداختید که آنهم مصارف راهم شد، باقی پولم پیش شماست.

–         متاسفم آقا رسول، من و تو باهم حسابی نداریم. شما دارید هذیان میگویید.

–         چرا دورغ میگویی ارباب؟ منکر حق کافر است، بیا حسابم را بده…

ارباب سیف الله غرید و با تهدید گفت اگر همین الآن ازینجا بیرون میشوید که خوب، ورنه زنگ میزنم به 110 (110 شماره و نام پولیس واکنش سریع ایران است)

–         زنگ بزنید، همین الآن زنگ بزنید، من تا حق خود را نگیرم، ازینجا رفتنی نیستم.

باورم نمیشد، چیزی را که شنیدم.

–         سیف الله هستم از منطقه …. شهر کرمان مزاحم میشوم، اینجا یک افغانی معتاد را که امروز برای کار گرفته بودم، در حالیکه کارش ختم شده، ازباغ من بیرون نمیرود و ادعا میکند که من از شما 4.5 میلیون پول میخواهم، تهدیدم میکند که اگر پول ندهید، شما را میکشم.

–         بلی ارباب سیف الله به پولیس 110 زنگ زده بود!

پولیس بلافاصله آمد و مرا دستبند زد از آنجا بیرونم کرد، هرچی داد زدم که بخدا من راست میگویم و … گوشش بدهکار نبود.
مثل اینکه از قبل با پولیس هماهنگ کرده بود، بدون اینکه حرف مرا بشنود مرا به ازدوگاه افغانی ها آوردند و نام مرا به لیست افغانهای که منتظر رد مرز بودند نوشتند و فردا عصر ما را داخل ماشین بزرگی بسوی افغانستان حرکت دادند.

رسول بعد از یک سفر نسبتا طولانی به شهر زرنج نیمروز میرسد، اما او تصمیم دارد که دوباره به ایران برود و هر طوری شده انتقام خود را از آن سیف الله نامرد بگیرد، ولی افسوس که او پولی برای برگشتنش ندارد، و همچنان روی برای برگشتن به خانه. چون وقت رفتن مادرش زیاد از او خواهش کرده بود که کمی بیشتر پیشش بماند ولی رسول به مادرش دروغ گفته بود، گفته بود که ارباب اورا حتما خواسته است و باید زود برگردد.

رسول خیلی ضعیف و افتاده شده است، چون سه روز است که لب به تریاک نزده است، احساس میکند که از شدت درد همه استخوانهایش شکسته ویا کج شده است، او میبایست هرچه زودتر برای خود تریاک پیدا کند. او به فکر پیدا کردن راهی برای برون رفت ازین بنبست است.
رسول حالا در منطقه ی چگنی که کمی از شهر فاصله دارد و محل اجتماع معتادین در ولایت نیمروز است، میباشد. با یکی از معتادین با سخاوت فراهی برمیخورد که سرگذشتی شبیه او دارد، ولی برعکس رسول، این تازه رفیقش کمی پولدار است و در رفاقت جوانمرد است.

یکی دو روز رسول بدون دغدغه تریاک میکشد و به اصطلاح مهمان رفیق فراهی خود میباشد. بعد از دو روز بودجه ی رفیقش هم تمام میشود و مجبور میشوند که اقدام به دزدی کنند، ورنه شاید نان خوردن را هم نیابند. دل به دریا میزنند و اولین دزدی زندگی خود را موفقانه به سرمیرساند، او موفق میشود که بایسکل یک کودک را که در راه مکتب است برباید و به فروش برساند.

–         در لحظه ی که اولین دزدی را انجام دادید، چه احساسی داشتید؟ آیا عذاب وجدان نگرفتی؟ آیا نشرمیدی که از یک کودک ده دوازده ساله چیزی را دزدیدی؟

–         چی بگویم رفیق؟  وقتی مرگ را در دوقدمی خود ببینی، تو که خود را یک شخصیت داردی هم مجبور میشوی دست به هر عملی بزنی، حتی بدتر از دزدی. یک متل داریم که میگوید: “مجبور ته مه وایه غشتلی”

–         احساس ترس و اضطراب نداشتی؟

–         نه، اصلا نه. چون میدانم که نه دولت و نه مردم معتاد را زندان میکند، کار خیلی زیادی که بکند، چند مشت ولگد او را میزند و بعد ولش میکند.

–         یعنی از زدن و لت خوردن نمیترسی؟

–         نه، چون بدن معتاد خیلی درد میکند، هر چه قدر اورا بزنی، خوشش میآید.

رسول با این حرفش قاه قاه میخندد ولی با این حرفش درونم را آتش میزند، زیاد  خود را کنترول کردم که سخت دل باشم و حرف های او رویم اثر نکند، اما نتوانستم که جلو چند قطره اشک گرمی را بگیرم که ناخود آگاه گونه هایم را نوازش کرد.

طوری که آنها متوجه بغض گلویم نشود، چند دقیقه ی خود را با موبایلم مصروف ساختم و چند عکس از آنها گرفتم.

بغض گلویم که آرام شد ولی قلبم مثل دریا موج داشت و می تپید، باز از او پرسیدم که بعد چی شد؟

–         بعد از چند روز دیگه دزدی و لت خوردن برایم عادی شده بود، همینطور به کار خود ادامه میدادیم، روزها در بازار و کوچه ها میگشتیم و مثل حیوانات شب ها شکار (دست آورد دزدی) خود را با خود به لانه های خود می آوردیم.

–         یعنی هنوز هم با رفیق فراهی خود بودی؟

–         بلی، هرجا که میرفتیم، شب با همدیگر یکجا میشدیم و در پایگاه خود (چگنی)‌ می آمدیم.

–         بالاخره چی شد؟ چطور شد که فراه ساکن شدی؟

–         روزی از روزها نزدیک عصر بود که در شهر مصروف کاروبار بودم……..

–         چی کاروبار؟

–         ههههههه همان شکار و گدایی دیگه

هر لبخند تلخی که روی لبهای کبود شده ی رسول پیدا میشد، روحم را میفشرد و سخت شکنجه ام میکرد، خدا میداند که در پشت این خنده های مصنوعی چه دردهای پنهان بود.

–         خب، ادامه بده!

–         در شهر میگشتم که پولیس مرا گرفتند و به موتر بالا کردند. شب در بندیخانه بودم، به ما نان و غذا چای دادند و صبح وقت ما را داخل موترهای لینی 303 کرد و از شهر زرنج بیرون کردند.

–         تو تنها بودی یا رفیقت همرایت بود؟

–         تنها نبودم ولی رفیقم هم همرایم نبود، معتادین هر ولایت را به ولایت خودشان روان میکردند، من وسه نفر دیگر که از هلمند بودیم، داخل موتر کابل-نمیروز نشستیم و ما درا در گرشک پایین کردند، چند روزی در شهر گرشک بودم و بعد کمی پول پیدا کردم تا اینکه به خانه رفتم، وقتی مادرم مرا به این حال دید، نزدیک بود که از وحشت دیوانه شود، موهای کشال و کثیف، سر و ضع نا مرتب و … مثل همین وضعی که حالا دارم که خودت میبینی.
حمام کردم و لباس پوشیدم و کمی به سر ووضع خود رسیدم، تا اینکه کاکاهایم خبرشدند که من آمده ام به دیدن من آمدند، همینطور اقوام دور ونزدیک،‌شب در خانه ی ما جمع شدند.

–         مادر و کاکاهایت نپرسیدند که چرا این طور وضعیت داری؟

–         پرسیدند، ولی من دروغ های با هم بافتم و تحویل آنها دادم آنها هم باور کردند و نسبت به من ترحم میکردند، من خود را مریض انداخته بودم و میگفتم که همه ی وجودم درد میکند.

القصه! مادر رسول میگوید که ترا پیش داکتر میبرم، اما رسول قبول نمیکند؛ تا اینکه به مادر خود میگوید که کمی تریاک برایم پیدا کن که جانم زیاد درد میکند و …

چند روزی به همین منوال میگذرد تا اینکه مادر رسول به معتاد بودن آن مطمئن میشود و کاکایش را خبر میکند. کاکایش از روی دلسوزی رسول را به شهر لشکرگاه برای تداوی میبرد، و بعد از گذشت چهار ماه، رسول به حالت عادی بر میگردد،‌ اما همچنان توانایی انجام کار فزیکی را ندارد. این برگشت رسول مصادف است با وقت جمع آوری حاصلات تریاک.
رسول هم که از قدیم با این فن مهارت کافی داشته به زودی استخدام میشود و هروز یک فصل را جمع وفصل دیگری را برای فردا نشتر میکند.

کم کم دوباره به گذشته اش برمیگردد و به اعتیاد روی می آورد. مادرش ازین جریان خبر میشود، بر علاوه نصیحت و محنت های مادرانه اش،‌ شب و روز را با غم وغصه سپری میکند و گریه میکند و دعا میکند.

این حالت تنها پیش مادرش نمیماند، زنهای برادر و کاکایش نیز ازین جریان آگاه میشود و رسول را زندان(کوته قفل) میکند، ولی بازهم علاج درد نمیشود، تا اینکه همه از بیزار میشود و اورا به حال خودش رها میکند.

روزها از خانه بیرون و شب گاهی اوقات ناوقت شب به خانه بر میگردد و گاهی هم شب ها را هم بیرون سپری میکند.

تا اینکه یکی از روزها این تنها مرد خانه به خانه ی خود دستبرد میزند و مقداری از وسایل خانه را دزدی کرده و میفروشد. با این کارش سه بیوه(دو زن برادر و مادرش) را همرای 11 طفل قد و نیم قد که همه دختر بودند رها کرده از خانه فراری میشود و با پولی از فروش وسایل دزدی بدست آورده بود، برای خود تریاک خریده بقیه پول را کرایه راه میکند.
منزل پشت منزل خود را به شهر کهنه ی فراه میرساند، تا اینکه دوباره دست تقدیر او را با دوست فراهی اش (جمعه خان) به هم رسانده و ساکن شهر کهنه ی فراه میسازد.

اینکه آینده ی این فامیل که عمدتا زن است چطور میشود؟ بدست کی سپرده خواهد شد؟! آیا دختران شان مثل سامان و اجناس فروخته خواهد شد، یا آینده ی متفاوتی خواهد داشت؟! واقعیتیست مبهم!

تا نوبت بعد و خاطره دیگر، الله یار ونگهدار تان

Advertisements