در آمد متوازن

یک داکتر که جراج قلب بود روزی موتر(ماشین) خود را که عوارض پیدا کرده بود به یک مستریخانه (تعمیرگاه) برد وبه میکانیک گفت که موترم را ترمیم نمایید،‌ میکانیک قبول کرد ومشغول کار شد.

در اثنای کار متوجه داکتر شد وبرایش گفت اجازه هست یک سوالی از شما بپرسم؟!

داکتر گفت بفرمایید!

میکانیک گفت:

 من یک تعمیرکار هستم،‌ دانه دانه(وسایل) اعضای موتر را خوب میشناسم ومیتوانم هر کدامشان را به شکل اساسی آن تعمیر کنم، سخت کار میکنم وکار فزیکی ودماغی انجام میدهم، ‌پس چرا معاش(درآمد) من به اندازه یک صدم معاش شما ست؟

داکتر در جوابش گفت: آیا میخواهی که معاش شما صد برابر معاش من گردد؟

میکانیک در جوابش با علاقمندی فراوان جواب داد: بلی.

داکتر گفت هر گاه توانستی ماشین را در هنگام کار تعمیر وترمیم نمایی، ‌آنگاه هم میتوانی صد برابر من معاش کسب کنی.

Advertisements

گزارش اشباه بوده است

سه سال ودو ماه را درسلول های جزایی وانفرادی گذشتاندم،‌  بعد مرا در اتاقی بردند که پانزده نفر در آن زندگی میکردند، من هم نفر شانزده هم اتاق شدم،‌ دو وقت نان من تبدیل شد به دو وقت نان،‌یک صبحانه ویک عصریه، آزادانه تشناب میرفتم وروزانه میتوانستم حمام کنم، در حالیکه قبلاً در هر دوماه یکبار اجازه داشتم. برای اصلاح کردن موی های سرم که درین دوسال فقط به زور همراه دست کنده میشد فعلاً تیغ وجود داشت ومیتوانستم هفته یک بار اصلاح کنم. بالاخره از زیر شکنجه آزاد شده بودم ومثل زندانی های عادی دیگر زندگی میکردم.

درین اتاق از جمله کسانی که زندگی میکردند یکی هم نور احمد بود که جوانی تقریباً سی ساله به نظر میرسید.  نوراحمد شخصی سفید چهره، بلند قامت وخوشروی بود که سیمای نورانی داشت، چشمهای بزرگ ونافذی داشت، رنگ چشمهایش سیاه مایل به بود(قهوه ای) بود. بر علاوه سیمایش، شخص آرامی بود که با آرامش خود یک دنیا حرف های نگفته را میتوان از چشمهایش خواند، ولی با آنهم صبور بود وهیچ شکایتی نداشت. او حافظ قرآن شریف بود. اکثر اوقات که پهره دار(پاسبان) متوجه نبود برای ما قرآن شریف را تلاوت میکرد. واقعاً صدای دلنشینی داشت.

از همان لحظه اول که با او معرفی شدم از او خوشم آمد و دوست داشتم که با او راز دل کنم واز او بشنوم. هر وقت به طرف او میدیدم، احساس آرامش میکردم واورا از جمله اعضای فامیل خود میدانستم، بودن با او، برایم خیلی مفید بود ومیتوانستم که رنجهای سه ساله را فراموش کنم.

یکی از روزها که بیرون شده بودیم آفتاب بخوریم، مرا نوراحمد به گوشه ای برد وبا روی کنار دیوارهای یک حوض شال گردن های خود را زیر جای نشستن خود هموار کردیم و نشستیم. نوراحمد میخواست چیزی را به من بگوید، ولی رویش نمیشد. من خوب متوجه بودم. به او گفتم که بگو هرچی میخواهی بگو، حرف ها را نباید در دل خود انبار کنی.

خیلی ارام ومودبانه به من گفتم: اگر چیزی از تو بپرسم ناراحت نمی شوی؟

–          نه چرا ناراحت شوم؟

–          اگر ناراحت نشوید من میخواهم که سرگدشت ترا بشنوم.

–          چرا مایل هستی که سرگذشت مرا بشنوی؟

–          بخاطریکه میخواهم درد دل ترا بشنوم و بفهمم که به چی جرمی ترا به اینجا آورده اند.

–          خیلی خوب، حالا که مایل هستی، من شروع میکنم ولی  فعلاً وقت کم است، نمیشود که همه ــــــــــــــ آنرا تشریح کنم.

–          مشکلی ندارد، فعلاً شروع کن اگر چیزی ماند، دفعه بعد انشاالله میشنوم، تا تمام نشده هر ــــــــــــــ فُرستی که یافتیم از آن استفاده میکنیم.

–          درست است.

–          گلوی خود را کمی صاف کردم وبه اطراف خود نگاه کردم وبعد شروع کردم.

نام من قدوس است، از ولایت هلمند هستم، ده ساله بودم که تجاوز شوروی بر افغانستان شد ودر مقابل جهاد مردم علیه آنها شروع شد. وضع در شهر لشکرگاه خیلی وخیم شد. ما مجبور شدیم که همرای فامیل از شهر لشکرگاه به ولسوالی واشیر که فاصله زیاد با لشکرگاه دارد مهاجر شویم. در آنجا اقوام ما زندگی میکرد و پیشه ی شان ذراعت ومالداری بود. من روزها گوسفندان مردم را به چراندن میبردم وپدرم نیز دهقانی میکردند. به این ترتیب چرخه روزگار ما میچرخید.

بعد از مدتی دامنه جنگ به این ولسوالی نیز کشیده شد، روزگار عادی مردم را تلخ کرد. پدرم به صفوف مجاهدین پیوست ومن هم به شغل خود ادامه دادم. تا اینکه در یکی از روزها جنگ سختی در گرفته بود. مجاهدین دو تانک روسی را همراه با عساکر شان نابود کرده بود. چرخک ها(هلیکوپترها) وجت ها بمباران را شروع کردند بعد از سه ساعت جنگ، صدای فیرهای مجاهدین خاموش شد وهنوز هم چرخک ها روی قریه پرواز میکرد وبعضی جاها را با راکت هدف قرار میداد.

من که در بیرون از قریه گوسفندان را می چراندم واز فاصله دور پرواز چرخک ها را مشاهده میکردم، در دلم خدا خدا میکردم که پدرم کشته نشده باشد. نه میتوانستم که به قریه بروم ونه هم  در صحرا جایی برای پنهان شدن داشتم. مجبور بودم که خواسته وناخواسته به این هیولای جنگ تماشا کنم.

تا آنوقت چنین صحنه ی را ندیده بود، بوی باروت همه جارا پر کرده بود، صداهای گوشخراش کم کم ، کم میشد. ولی دودی که از قریه واطراف آن بلند شده بود، مانند برج آسمان خراش، تا بالا بالاها می رسید. منظره ی عجیبی بود. در طول این مدت کسی به سمت من نیامده بود. من میترسیدم، ترس کودکانه. وهم خوشم می آمد که آن منظره های عجیب را تماشا کنم. ناخبر از عواقب این گونه منظره ها بودم.

درین جنگ بسیاری از مجاهدین شهید شده بودن به شمول پدرم، البته نه تنها اینکه مجاهدین تلفات داشتند، بلکه مردم بی گناه نیز زیاد شهید شده بودند.

صدای طیاره ها وچرخک ها خاموش شد وسکوت مرگباری بر فضا حاکم شد. گوشهایم که از صبح تا به حال صداهای بلند را شنیده بود،‌ سنگینی میکرد، گوسنفندان هم نا آرامی میکرد، حیوان های بی زبان درکنار دیوار(تپه ها) کاریز جمع شده بود ونشخوار میکردند، شاید هم دعا میکردند،‌ چشمهای شان خیلی روشن شده بود،‌انگار گریه میکنند.

روز نزدیک عصر بود، دلم خیلی بیقرار بود که ببینم چی اتفاقی افتاده است؟! این منظره ی را که من از صبح تا به حال تماشا میکردم چی بوده است؟‍!

به هر حال گوسفندان گرسنه را که از صبح تا به حال کنار دیوار کاریز خوابیده بود به طرف قریه حرکت دادم وخودم که حال بهتری از آنها نداشتم نیز به دنبال شان به راه افتادم،‌ وقتی به قریه آمدم تعجب کردم، اثری از خانه ها نبود، همه تبدیل به تپه های خاک شده بودند. خاکهای که بوی تیز باروت آنها بینی آدم را می سوزاند. تعداد خیلی کمی از خانه های سالم ویا به شکل نیمه خرابه مانده بود.

شور وفغان از هرسو بلند شده بود، درین میان صدای زنان برجسته تر از مردان وکودکان بودند. من زیاد هول کرده بودم وسراسیمه به هر سو میدویدم وبغض راه گلویم را بسته بود. به فکر گوسفندان نبودم، آمدم نزدیک خانه خود ما، چیزی عجیبی را دیدم که باور نمیکردم، خانه ی ما هم شبیه یک تپه خاک بود، اسباب ووسایل خانه ما هر طرف تیت وپاشان شده بود وبه شکل نیمه سوخته هر طرف پران شده بود. ابتدا باور نمیکردم که این واقعیت داشته باشد. ولی وقتی تنها یادگاری که از شهر باخود به قریه آورده بودم را دیدم، باور کردم. بایسکل کوچکی را که پدرم در هفت سالگی برایم خریده بود با خود به واشیر آورده بودیم، گرچه دیگر از کار افتاده بود ولی بازهم نشانه از برتریت من نسبت به بچه های قریه را که بایسکل نداشتند، نشان میداد ومن با آن بربچه های کوچه ما فخر فروشی میکردم. حالا دیگه آن تنها نشانه ی افتخار من تبدیل به یک اسکلت شده بود که گردنه ی آن از تنه آن جدا شده بود.

هنوز هم به مادرم و خواهر کوچکم (سپوژمی) فکر نمیکردم. ولی وقتی این صحنه وحشتناک را دیدم شروع کردم به فریاد کشیدن وصدا زدن مادرم. هرچی صدا میکردم، از مادرم خبری نبود. بعضی خاک ها وکلوخ ها را جای بجای میکردم ومی پالیدم تا بلکه مادرم وخواهرم را بیابم، ولی هیچ چیزی دستگیرم نشد.

بی اختیار گریه میکردم وبه طرف خانه ی که سروصدا وشیون وگریه مردم از آنجا به گوش میرسید دویدم. هرچی نزدیکتر میشدم، صدا ها بیشتر می شد. وقتی داخل سرای(حویلی) شدم، صحنه ی خیلی ترسناکی را دیدم که موهای سرم تیغ کشید.

خرمنی از جنازه ها دیدم که یکی سر نداشت، یکی پای نداشت، یکی سوخته وسیاه شده بود  وبعضی ها هم سالم سالم بودند مثل اینکه خواب باشند. همه یکی بعد از دیگری روی زمین مثل دانه های تسبیح چیده شده بودند.

بوی باروت که درین جا با بوی خون آمیخته شده بودند، حال انسان را دگر گون میکرد، من که خیلی ترسیده بودم هرسو میدیدم وبا چشمان گریان مادرم را جستجو میکردم. دربین جمع که مردان وزنان با هم مخلوط بودند یکی دست مرا گرفت واز چند قطار جنازه ها عبور کردیم وبه یکی از خانه ها که سوراخ سوراخ شده ونشانه ای از تیرباران شدن آنرا نشان میداد داخل شدیم. همین که داخل شدم صدای ناله های خفیف مادرم را شنیدم که از درد به خود می نالید وگریه میکرد. از همان دور خود را به بغل مادرم انداختم که روی بستری خون آلود افتاده بود، نارسیده به مادرم زیر کولم(بغل)یک چیز سخت وناهمواری را حس کردم، وقتی دقیق متوجه شدم، دیدم که ‌ سر ویک دست پدرم را که خون آلود بود مادرم در بین بغلش گرفته است.

من که تا آن لحظه همه چیز را دیده بودم تحمل کرده بودم، بی اختیار چیغ زدم، چنان چیغ زدم که انگار سینه وگلویم پاره شد باشد وبا یک پتکی بزرگ به سرم گفته شده باشد، دیگر نفهمیدم وزمین خودم و…..

 

ادامه دارد